تقدیم به تـــــ ... ـــــو
چشمهایت همچو آهو ، نرمی دستت پرستو ؛ ناز بانو
رنگ چشمت مخملین و حس سبزت چون پرقو ؛ ناز بانو
رخ به سبزه می نماید در نـــــــگاه آرزو هـــــــا
گیـــسویت در بـاد رقصـان ، نرم و خوش بو ؛ ناز بانو
مــزه مــزه می کنـد طعم خیالـــت زیر بازو
قــد کشیده چون بلنـدی هــمچو بارو ؛ ناز بانو
منحنی های رخت زیباتر از نقش قلم زن
حرفم از بالای چشمت؛یک دو ابـرو ؛ ناز بانو
عــادت بوسیدن لبهای سـرخت آرام آرام
خسته ها و لمس دستانت چو دارو ؛ ناز بانو
هرشبانه گیسوانت لای دستانم گره ها می زند
نرم و خرمایی و عاشق هی به هر سو ؛ ناز بانو
یک بغل یاس و رز و مریم زمن تقدیـم تــــــــو
بـــوســـه بر چـــشمــان زیـبــای چـو آهو ؛ ناز بانو
سیزدهم فروردین ماه سال 1391
من از پشت خیال آرزوها
نگاه خوبِ دنیای تو بودم
به شیرینی بین ماه ومهتاب
من آن خورشید گرمای تو بودم
شبِ هر روز من تکرار تو بود
شبِ مهر و قمر های تو بودم
به صد دانه به یاقوتم نگاهی
انـارِ* سـرخِ زیبـای تو بودم
صفای آسمان را ابر لـرزاند
پــناه آرزوهـای تـو بــودم
به باران شقایق؛مـهربـانـا
به پاکی،من قسم های تو بودم
* یکی از اولین گیاهان اهلی شدهاست!
11/01/1391 : سال نو بر همه عزیزان خواننده مبارک باد
سبب سازِ عاشق
شب و زیر باران مِهرت قدم می زنم
خودم را شبی با وصالت رقم می زنم
دمی با دلت همنشین می شود خلوتم
تو را می پرستم؛برایت قلم می زنم
خدای وجودم تورا آرزوست
دلت را دلم ، هوای تو را سرم می زنم
چُنان بدر ماهی که ماه ام تو را آرزو
تو را شایدم خدایی که دم می زنم
میان همه خوب رویان خوب تر شدی
تو را شاه خوبان؛به دور دلت حرم می زنم
پر از ذهنمی ؛ تو را با دلم خلوتیست
سبب ساز عاشق،به غیر از تورا بهم می زنم
1390/09/20
تو شیرین منی اما ، به فرهادم نیاندیشی
به دنبال تو می گردم ، به دنبالم نیاندیشی
کمی در فکر تو بودن مرا هر شب خیالاتیست
خدا می داند انگاری، به شب هایم نیاندیشی
همیشه با نگاهت آه ؛ دلم پیش تو می لرزد
سر و دست و زبانم را ، به چشمانم نیاندیشی
زیادی خواهم از دنیا که مهرت بر دلم باشد؟!
کجای سهم من باشی؟! به پیدایم نیاندیشی
به اهدای دلم کردم که مهری در میان باشد
که حتی همچو "قابیلم" به "هابیلم" نیاندیشی
سر خم کرده ی خود را به پیش چشمت آوردم
خم دل را ندیدی و به سامانم نیاندیشی
مرا گر اشتباهی بود به این دنیا جزایم ده
نگو برلحظه ای دیگر ، به زندانم نیاندیشی
به حلق آویز چاهم کن ولی آخر ببخشایم
من آن "هاروتم" و "ماروت" ، به ماروتم نیاندیشی؟!
مهر ماه ۱۳۹۰
پی نوشت :: هاروت و ماروت نام دوفرشته آسمانی است.
عاشقانه دوست داشتن همين زندگي آرام است و همين ...
شاید به باور کردنش عادت ندارد دل هنوز
شاید برای بودنش باید بسازد دل هنوز
روزی که دست آرزو بر زلفهایش شانه زد
تقدیر من با او شد و شاید نداند دل هنوز
مثل هوس بود و نیاز در خاطرات ذهن من
او بود و من بود و نیاز چیزی نخواهد دل هنوز
چیزی نخواهد دل هنوز اما پر از احساس ها
گویی که شرم عاشقیست،چيزي نخواند دل هنوز
لب در سكوت بين ما، آرام بود و بي صدا
مُهري بر آن پيشاني اش،شايد بنالد دل هنوز
خواهي نخواهي بوسه ها آرامتر از خيال
خيلي فراتر از خيال ، شايد بخواهد دل هنوز
ترسي ميان آرزو پنهان قلب عاشق است
تقدير را هرگونه بود ، بايد بخواهد دل هنوز
آخر عشق چیزی نیست بجز همین .... ولی من هنوز اعتقادی به همین ندارم یعنی هنوز باورش نکردم
من با دلش بودم ولی ... او بادل دیگر پرید
زندان غم من بودم و ... او ناز دیگر می خرید
در پیله بودم با خودم ... پروانگی کردم هوس
گویا پر خود سوختم ... بی پر رها کرد و رمید
پروانه ای با شمع من ... آهسته از ته سوختم
سوزاندن من نقشه بود ... سوی کس دیگر دوید
گویی چه کس بود و چه چیز ... در آرزوی وصلشم
هر کار کردم با دلش ... قلبِ پر از خونم ندید
نازک دلم "حافظ" ... چه می باید کنم
من کوه عشقم ؛آتشم ... کوه یخم کرد و ندید
" گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند"
آشنا بود او ولی خاکسترم کرد آن سپید
نيتش از بودن و ماندن فقط دلدادگيست ...
زنگ گیتارت صدای آشنایی میدهد
به چه زیبا میزند ناقوس قبلت نازنین
شب میان یک سکوت مبهم ریز و درشت
روی خط تکنوازی؛ نُت ز نامت نازنین
میزنی با سیم های نقره اندود خیال
بر نگاه پر زخواهش روی مهرت نازنین
این چه رسمی میشود مارا به تاری سوختن
در دل شب ناله از نی نقره کامت نازنین
آتشی در دل ندارم جز فراق سیم تار
محفل امشب ندارد سیم تارت نازنین
قصه ترك شيرازي به ما هم رسيد :
به قول حضرت حافظ:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را
و صائب در جواب می گوید:
هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را
و شهریار در جواب می گوید:
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را
و بقول خودم:
هر آنکس چیز می بخشد، زدنياي خودش بخشد
كه چون بهجت كه مي بخشد تمام روح واجزا را
ولي من ديگري بخشم براي ترك شيرازي
كه شايد بهترين باشدميان باغ گل مارا
اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل مارا
همان دل برده را بخشم، کنارش روح و اجزا را
گله از مردمي كه مرا ديدند وگذشتند؛شايد هم نديدند....

شب نیست که با یاد تو سودا نکم
دل دریا زده را ، راهي دريا نكنم
همه شب تا به سحر تا به ابد
لب دريا هوس بوسه سارا نكم
اين جهان كار دلم ساخت كه من
فكر زيبايي و مجنوني ليلا نكم
شمع تاريكي من سوخت نديدندهمه
كه شكستم به نخي يكه وتنها،نكم
گويند يكي برد و يكي خورد ؛ نديدند
با كه اين حرف بگويم،با همه دعوا نكم
حرف دارم كه دلم سوخته تر شد
من كه كاري به تو و جز به تمنا نكم
ساحلت برد خيالم،هوس عشق نكردم
من كز اين گفته خود هيچ كه پروا نكم
گر بديدي تو كه محبوب مرا،باز برايش
دگر از تنگی دل؛تنگ شدم،قامت خود تا نكم
صورت سرخ شده ،نيش و كنايه چه كنم
كه ازاين وضع جهان؛يك شبه غوغا نكم
ناله ام سرد و خموش است؛چرا مي خندي؟!
به من خسته كه فكر شب فردا نكم!!
تقديم به كسي شد كه در اين دنيا تنها پناهگاه وجود تنهاي من است.
تيرماه ۸۹
::: تقدیم به تمام دلتنگی های خودم و مهرورزی های زیبایش :::
مسافري از عشق
यात्री प्यार
ياد دارم من كه روزي در خيال
با تو بودن را نشستم وصله كردم بر وصال
تو مسافر گشتي و چشمم شده چشم انتظار
انتظارم تا تو من ، شد يك محال
اولين ديدارمان يادت كه مي آيد مرا
آنطرف تو با حميده، اين طرف شيداي كال
توي ارك شهرمان بين دوخط كاغذي
خطمان فرضي ولي دلبستنم بيش از سه سال
اي مسافر گرتوبرگردي خيالم راحت است
من همانم گر بخواهي،پشت لب يك ريزه خال
ساده مي گويم تورا در چار بيت آخري
نه گذشته نه خيالم ، آرزويم حالِ حال
پـرده از دل پاك، خاك از دل شسته ام
زيرپايت پهن كردم فرش زيباي خيال
یـا بيا اين دامنت را پهن كن بر خوان دل
يا بيا ، از من قرارم پهن باشد تا وصال
درد توهردم به جانم ،گر نمي داني بدان
اي مسافر، عشق باشد اولين شرط كمال!
اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۹
قسمتی از سریال مسافری از هند رو دانلود کنید.
ازش زياد دور نيستم ..... تولدش رو از همين جاهم بهش تبريك ميگم.
ميگن عاشق دوست داره عشقش رو برا همه تعريف كنه
تو با من شادومن با تو خوشم باز
همین خوش بودن انگاری سرآغاز
سرآغاز دل ودلدادگی نه
سر آغاز محبت، تازگی نه
سرآغاز نگاه و عاشقي نه
سرآغاز سپید مهر طنــاز.
سرآغاز همه خوبي و هي ناز.
نگاهم كن؛ چه زيبا با تو شادم!!!
تولدت مبارك
تقدیم به کسی که تمام ناتمام من با او تمام می شود:

روزگاریست که دل، تنگ همه فاصله هاست
دل من تنگِ همه خوبي ِ آن خاطره هاست
ياد ايام كه من بودم و او در همه حال پيش دلم
مثل چشمي به كنارش كه زهمسايه جداست
خاطرم خوب و عزيز از همه كس در پيشش
گو چه شد آن همه خوبي؟ هي نگو كار خداست
صخره با آن همه سنگي دلش از تنگي دل آب شود
چه شد اكنون به دلت؟!همه تن فاصله هاست
تو كه گفتي به كسي جز تو از اين دل ندهم جاي
دل من مال تو و دل تو ...خاطره هابا دل ماست
.
.
نازنينم ،همه عمرم ،خاطراتم را تو زنداني مكن
دل من تنگ سپيد ِ قبل ِ آن فاصله هاست
به همين شب كه شب عشق و مراد است و خيال
آرزو كن كه دلم تشنه آن ثانيه هاستــــــــــ ...
در اين شب آرزو ها من رو هم فراموش نكيند........ليله الرغائب شبيه كه كلي
ميشه حاجت گرفت من رو هم فراموشتون نشه(اولين شب جمعه ماه رجب...
۲۷/۳/۸۹ پنج شنبه)
توي وبلاگ يكي از دوستان يه شعري ديدم و واقعا به دلم نشست از اين رو
دنبالش رو اومدم كه بگم .....
نیمه شب از ته دل ، ساده گذر كردم تورا
قلب نظاره كرد و من يادِ سفر كردم تورا
با دل آشناي من هيچ غريبه آشناست
" واگن كهنه ، خط يك "ساده نمي پرسم تورا
واژه به خلوتم نگاه ، دست تكانم مي دهد
روي سپید و يادِ من ، از واژه مي جويم تورا
ساعت ده ، ساعت من ، ساعت خواب مهراو
من كه نمي پرسم كجا؟ از همه گل بويم تورا
باز به شب رسيدم و تمام شب مرا نگاه !
ساعت كهنه ي زمان، شب شد و مي گويم تورا
باز غريبه آشنا ، از چه شتاب ميكني؟
سوت قطارباز و من از همه مي پرسم تورا!!!!
اگر فرصتی شد لینک "سپید" یا ادامه مطالب رو هم نگاه بکنید و مرا بخوانید
در روزگار كودكي دردي به جز بازي نبود
آهوي خوش خط دلم دنبال خوشبختي نبود
سازدلم با هركه بود،خوش مي زد وخوش مي سرود
فردا چه خواهد شد مرا ،از اين و آن حرفي نبود
در روزگار كودكي آئينه ها خوش رنگ بود
صبح دل پير و جوان دنبال هر رنگي نبود
ياد همه آن روزها با حسرت جانم گذشت
يك لحظه اي در چشم هم آنروزها يادي نبود
در روزگار كودكي مجنون برايم قصه بود
ليلي همه دنياي او،دنيا به من فاني نبود
كوهي كه فرهادش بكند در ياد من بازيچه بود
بازي كه نه ، شيرين به اين راضي نبود
در روزگار كودكي مهرم فقط در خانه بود
دلبستگي ، دلتنگ ها، چيزي بجز شادي نبود
اكنون گذشت و اين زمان بامن مدارا مي كند
انگار راست مي گويد دلم،چيزي بجز بازي نبود!
عالم را بخاطر وجود فاطمه زهرا خلق کرده!!
ببین چقدر بزرگ بوده این بانو،باورت میشه اونقدر بزرگ که خدا بخاطرش دنیارو آفریده
کاش میشد عشق بین علی و زهرا رو دید
کاش می شد محبتی که بین این دو الگو رو لمس کرد.....
امشب درو دیوار علی و فاطمه رو از هم جدا می کنه .... خیلی سخته دو نفر که مهر رو به هم هدیه دادن
روزی این شکلی ازهم جدا بشن نه؟!
کاش در سوخته مسمار نداشت!!!!
کاش ، کاش ، کاش و هزاران کاش دیگر
دلم گرفته ...
خدایا به حق امشب علی که دلش پردردترین دلهاست و به حق پهلوی شکسته مادرمون فاطمه زهرا
همه مریض ها رو شفا بده
و.... بقیه اش رو خودت میدونی.............. آمین